رحیمی
شاخص های انتخاباتی در مکتب امام(ره): عدالت/ رهبر معظم انقلاب(مد ظله): نمایندگان وقتی با تبلیغات پرخرج ، آراء مردم را به سمت خود جلب می کنند، رای مردم در این جا بازیچه شده است.
رحیمی
شاخص های انتخاباتی در مکتب امام(ره):عقلانیت/ امام(ره): اگر جایی به قانون عمل شد و گروهی در خیابان علیه آن اقدام کردند ، این می شود دیکتاتوری ، همانکه انسان به هیلتر بدل می شود/ قانون برای تهذیب تمام جامعه است
رحیمی
شاخص های انتخاباتی در مکتب امام(ره): عدالت/ امام (ره):دست هایتان و قلم هایتان را یک قدر نگه دارید، هر چیزی نباید منتشر بشود/ آن کسی قلمش انسانی است که از روی انصاف بنویسد.
villain
اگر دوست من هستی کمکم کن از تو هجرت کنم اگر عزیز منی کمکم کن از تو شفا یابم اگر می دانستم که دوست داشتن خطر ناک است .. به تو دل نمی بستم اگر می دانستم که دریا عمیق است.. به دریا نمی زدم اگر پایانم را می دانستم هرگز شروع نمی کردم دلتنگ تو هستم پس به من یاد بده که دلتنگ تو نباشم به من یاد بده چگونه برکنم از بن، ریشه های عشق تو را به من یاد بده چگونه می میرد اشک در کاسه ی چشم به من یاد بده چگونه دل می میرد خودکشی می کنند شوق ها اگر پیامبری از این جادو رهایی ام ده از این کفر دوست داشتن تو کفر است .. پاکیزه ام گردان از این کفر اگر توان آن داری بیرونم بیاور از این دریا من شنا کردن نیاموخته ام موج آبی چشمانت.. می کشاندم به سمت ژرفا آبی آبی هیچ چیزی جز آبی نیست من نو اموخته ام در دوست داشتن.. و قایقی ندارم اگر برای تو ارزشی دارم دستم را بگیر که من از سر تا به پا عاشقم من در زیر آب نفس می کشم غرق می شوم ...
هادی
عشق يعني پاك بودن در فساد / آب ماندن در دماي انجماد . . .
villain
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
مصطفی سهرابی ورزنه
دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و ۲۰ قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن… پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.» پیرمرد دوم: «اِ… چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا… اسم رستوران چی بود؟» پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟» پیرمرد دوم: «پروانه؟» پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!»